164
-
تاریخ: 1402/6/25 ساعت: 20:33
نامهای که سالها پیش برای روز تولدش نوشته بودم را برایم فرستاد. سرسری از رویش خواندم و خندیدم و به فکر فرورفتم. جوانتر که بودم، زلالتر بودم، ترسوتر، مذهبی و شاید هم بامحبتتر. الان برای همان آدم اگر بخواهم تبریک تولد بنویسم انقدر سانتیمانتال نمیکنم ماجرا را، با چند جملهی کوتاه و سمباده خورده انجامش می...
166
-
تاریخ: 1402/6/25 ساعت: 20:33
حال ناخوشاحوال الانم را هرکاری کردم نتوانستم زیر حقهها و وردهایی که بلدم قایم کنم. دلم میخواهد انقدر گریه کنم که جلوی خانهمان یک دریاچه زلال درست شود، اما اشکی نیست. قلبم یک آسمان پر از ابرههای تیره شده و گلویم از رعد و برقهای بغضی دارد میسوزد، خبری از قطرههای باران نیست. خدا همین اطراف در سکوت به ت...