حال ناخوشاحوال الانم را هرکاری کردم نتوانستم زیر حقهها و وردهایی که بلدم قایم کنم. دلم میخواهد انقدر گریه کنم که جلوی خانهمان یک دریاچه زلال درست شود، اما اشکی نیست. قلبم یک آسمان پر از ابرههای تیره شده و گلویم از رعد و برقهای بغضی دارد میسوزد، خبری از قطرههای باران نیست. خدا همین اطراف در سکوت به تماشا نشسته، زیر لب ازش میخواهم که: یک چیزی بگو! صدایی نمیآید. از نوشتن دست میکشم و برای چند دقیقه خیره میشوم به ترکیب آسمان و درختها داخل قاب پنجره، چند برگ زرد میان انبوه سبز بالغ درختها خبر آوردهاند که پاییز آرام و آهسته دارد چمدان میبندد که بیاید. باد خنکی راه گم میکند و از پنجره میآید داخل، صورت و موهایم را نوازش میکند و میرود بین کتابها. بیهوا و با صدای بلند میگویم: "خستهام، استراحت و بغل کافی میخواهم"، پژواک صدایم میرود یکجایی حوال همان باد ننه مرده گم میشود. مجال طولانیای برای استراحت نیست اینجا میانه راه، فقط قدر یک بیتوته کوچک میتوان معطل شد. آغوشی هم نیست. دستم را به زانوهای خود میگیرم و بلند میشوم. در حالیکه آتش را میاندازم به جان کتری میگویم:
"مجال استراحتی نیست، آغوشی نیست، خدای سخنگویی نیست ولی چای که هست، به قدر دو نفر چای درست میکنم دوست داشتی از اریکه خداوندی بلند شو و بیا با ما دلگرفتههای کوچک و بیچاره چای بنوش"
برچسب:
نویسنده: طاها یزدانی